ادیسون به خانه بازگشت ویادداشتی به مادرش دادوگفت: این راآموزگارم دادو گفت فقط مادرت بخواند.مادر درحالیکه اشک درچشمان داشت برای کودکش خواند:فرزندشمایک نابغه است واین مدرسه برای اوکوچک است،لطفاآموزش اورا خود برعهده بگیرید. سالها گذشت ومادرش ازدنیارفته… بیشتر »

موضوعات: داستان
   شنبه 26 تیر 1395نظر دهید »