پیرمردی تنهادرمنطقه ای زندگی میکرد.اوخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزنداماسختش بود، تنهاپسرش که میتوانست به اوکمک کنددرزندان بود.پیرمردنامه ای به پسرش نوشت و وضعیت را برایش توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نمیتوانم سیب زمینی بکارم.من… بیشتر »

موضوعات: داستان
   دوشنبه 3 آبان 13952 نظر »