پیرمردی تنهادرمنطقه ای زندگی میکرد.اوخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزنداماسختش بود،
تنهاپسرش که میتوانست به اوکمک کنددرزندان بود.پیرمردنامه ای به پسرش نوشت و وضعیت را برایش توضیح داد: پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نمیتوانم سیب زمینی بکارم.من…
بیشتر »